دیگه با استاد شهاب تلفنی صحبت نکردم، اما کانالشونو داشتم و هر وقت یه سوال داشتم، صبح که بیدار میشدم جوابش توی کانال استاد بود! استاد هم پیج اینستاگرام منو پیدا کرده بودن و پستامو همشو خونده بودن و برا
دفعه بعد که عاشق بشم، بدون اینکه نگران باشم که اونم دوستم داره یا نه دعوتش میکنم که بریم با هم قدم بزنیم، چای بخوریم، حافظمو میبرم و براش حافظ میخونم، ازش میخوام نیت کنه و دیگه ناراحت نمیشم اگه نیتش
خیلی اتفاقی دختر عموم اومد باهام صحبت کرد و بهم گفت از دبستان گزارش مینویسه از روزاش و کلی دفتر داره! بهش گفتم من با این چالش روبه رو شدم که بعد ازدواج چه اتفاقی برای این دفترا و نوشته هایی میاد که ای
تقریبا همه چیز سر جاشه و مدام تلاش میکنم نظم زندگیم رو بیشتر هم بکنم، احساس رضایتم از زندگی حدودا 70 درصده و فرصت اینو دارم که بیشترش کنم!گاهی فکر و خیال میکنم اما نه اونقدر که ذهنمو مسموم بکنه، راهی
نمیدونم از کی اما تا آبان یا آذر 94 تو حالت انکار و سرکوبی کامل احساسم نسبت به سین بودم، یا اقلا متوجه نبودم. تا اینکه یکی از دوستام سین رو دید، بهم گفت از سین خوشش اومده و من ناراحت شدم، گفتم کسی نبا
دارم یه کتاب از کازاتتزاکیس میخونم، روزی که این کتابو هدیه گرفتم رقیه اسم نویسندشو دید و گفت چه عالی و من اون موقع هنوز هیچ کتابی ازش نخونده بودم، بعد ها مسیح بازمصلوب و زوربای یونانی رو خوندم و دوبار
یه مدت طولانیه که ننوشتم، نه اینجا و نه توی دفترم، چون اصلا نوشتن برام سخت بود... یه غبار نشسته بود روی روح و جانم و زندگی کردن بذام سخت بود، خوابیدن سخت بود، زود بیدار میشدم اما پذیرشش بیداری سخت بود